|
ساده و خسته، با تنی غبارآلود، رو به روی تو، چشم در چشم تو ای بیکران مطلق زانو زدهام؛ خاطرات تیره گناه، روزهایی که در آتش معصیت، صفای دلم را سوزاندم، لحظههایی که طعم دوزخ گرفتند، چشمهایی که هوس را جان دادند، دستهایی که به ابلیس امید میدادند، پاهایی که راه بهشت را گم کردند، زبانی که به جای شمشیر میجنگید، افکاری که بالاتر از «ماده» نمیرفتند، سینهای که تنگ شده بود، دلی که سخت شده بود و اینک تمام ذرّات «من»؛ زیر لگدهای معصیت له شدهاند. پاهایم توان رفتن ندارند... الهی! به گریبان گناه آویختهام و دست در آغوش شرمناکی فرو بردهام؛ نه مرا باری هست و نه غباری، نه روزگاری و نه دیاری، نه امیدی و نه آرزویی؛ جز آنکه به من فرصت دهی بعد از آخرین واژه بارانیام، محو بیمقداری و بیچیزی خویش شوم و چون گیاهی، در سرزمین مهر گستر تو جوانه زنم و بیبرگی خویش را سرشار از شکوفههای توبه نمایم؛ که تمام امید من همین لحظه کوتاه شکفتن و پایانی است... باید بروم؛ از بلندای آسمانهای بیکران گویی کسی صدایم میزند.... + نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388 17:4 توسط عرشيان |
|
| ||||||