|
سال ها پیش از این، زیر یك سنگ گوشه ای از زمین، من فقط یك كمی خاك بودم همین، یك كمی خاک كه دعایش پر زدن آن سوی پرده ی آسمان بود، آرزویش همیشه دیدن آخرین قله ی كهكشان بود، خاك هر شب دعا كرد، از ته دل خدا را صدا كرد، یك شب آخر دعایش اثر كرد، یك فرشته تمام زمین را خبر كرد و خدا تكه ای خاك برداشت، آسمان را در آن كاشت، خاك را توی دستان خود ورز داد، روح خود را به او قرض داد، خاك توی دست خدا نور شد، پر گرفت، از زمین دور شد، راستی من همان خاك خوشبختم، من همان نور هستم، پس چرا گاهی اوقات این همه از خدا دور هستم؟! + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 15:10 توسط عرشيان |
|
| ||||||