|
نه اين كه دل نداشته باشيم دست هايمان را بگيريم بالا، نه اين كه دلمان هواي چوب هايت را نمي خواهد، نه اين كه بترسيم ضربه تركه بچسبد و رد بگذارد رويمان، نه اين كه پوستمان كلفت شده باشد، نه اين كه مهرباني ات بغلمان نكرده باشد... نمي دانم در پس اين همه اما و اگر چرا زبانمان لكنت مي گيرد براي گفتن:"اشتباه كردم،ببخشمان!" + نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388 23:44 توسط عرشيان |
هر که میگوید حسین زینب دعایش میکند خیر دنیا و قیامت در دعای زینب است گرخداشدخونبهای حضرت ذبح عظیم حضرت ارباب ما خودخونبهای زینب است تا محرم می رسد انگار همه مان دل هایمان هوایی می شود.دیگر زمینی نیست.برای همین بود که بزرگی می گفت سعی کن محرم برایت سکوی پرشی باشد.سکویی برای تمرین پریدن... یا حسین التماس دعا + نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388 23:35 توسط عرشيان |
زندگي را با چيزهاي بسيار ساده پر بايد كرد. ساده ها، سطحي نيستند. خريد چند سيب ترش ميتواند به عمق فلسفه ملاصدرا باشد. مشكل ما اين نيست كه براي شيرين كردن زندگي معجزه نميكنيم؛ همانقدر كه ويران ميكنيم، نميسازيم؛ همانقدر كه كهنه ميكنيم، تازگي نميبخشيم؛ همانقدر كه دور ميشويم، باز نميگرديم؛ همانقدر كه آلوده ميكنيم، پاك نميكنيم؛ همانقدر كه تعهدات و پيمانهاي نخستين خود را فراموش ميكنيم، آنها را به ياد نميآوريم؛ همانقدر كه از رونق مياندازيم، رونق نميبخشيم. مشكل اين است كه از همۀ روياهاي خوش آغاز دور ميشويم + نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388 23:32 توسط عرشيان |
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة مولانا علی بن ابیطالب و اولاده المعصومین و وقتی محمد(ص) دستان علی(ع) را به نشانی جانشینی و ولایت بالا برد، خوب می دانست که هستند کسانی که چشم دیدن خلافت نخستین مرد مسلمان را ندارند و دستور او را بر نمی تابند...با این حال بلند و رسا گفت. تا در قیامت حجت بر بنی بشر تمام شده باشد...گفت که علی ولی است و جانشین...کر شده بودند انگار عده ای... + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 12:34 توسط عرشيان |
من از اين شهر اميد، شهر توحيد كه نامش مكه است، و غنوده است ميان صدفش، كعبه پاك، قصهها ميدانم. قصه اي از ابراهيم، آنكه شالوده اين خانه بريخت، آنكه بتهاي كهن را بشكست، آنكه بر درگه دوست، پسرش را كه جوان بود، به قربانى برد... . امتيازات نكوهيده در اين شهر به مساوات مبدل گشته است، اين مراسم كه در اين خانه به پاست، رمزي از شوكت و جلوهاي از دين است، حاجي اينجا همه او ميبيند، نام او ميشنود، فيض او ميطلبد، با شعار "لبيك" پاسخ دعوت او ميگويد، غرق در جذبه پر شور خداست، قطرهاي از درياست و خَسي در ميقات.
+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388 10:52 توسط عرشيان |
مرا بسپار در يادت به وقت بارش باران، نگاهت گر به آن بالاست دعايم كن. دعايم كن. كه من محتاج محتاجم... امروز عرفه است؛روز پركشيدن از زنجير گناه تا آسمان آبي اجابت و مغفرت. امروز دست ها را بايد گشود و گره بغض روزهاي غفلت را رها كرد. اي روح خسته و آشفته ي من! شتاب كن! بلندتر قدم بردار! ديار معرفت، نزديك است و من، بوي خوش «عرفه» را مي شنوم! بايد امروز در عرفاتِ وجودم جاري شوم و از رايحه ي دل انگيزِ «دعا»، مست و سرشار. امروز لحظه ي قشنگِ تولّد «آدميّتم» را جشن خواهم گرفت. + نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 18:22 توسط عرشيان |
چشمهايم را ميبندم و به همه چيز خوب خوب فكر ميكنم... فكر ميكنم به هرآنچه اين همه سال گذشت، به هرآنچه اين همه سال نگذشت، به آدمهايي كه بودند و حالا نيستند... به آدمهايي كه نبودند و حالا هستند... به آرزوهايي كه واقعيت شدند... به واقعيتهايي كه آرزو شدند... به باورهايي كه پيش آمدند... به پيش آمدهايي كه باور نداشتم... به هفت سالگي كه در انتظار بيست سالگي گذشت... به بيست سالگي كه در حسرت هفت سالگي گذشت... به روزهايي كه زود شب شدند... به شبهايي كه دير صبح شدند... به دوست داشتنهايي كه هنوز هستند... به هنوزهايي كه ديگر دوست داشتني نيستند... + نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388 20:37 توسط عرشيان |
امام باقرعليه السلام : « حريص بر دنيا ، همچون کرم ابريشم است که هر چه پيله را بر خود بيشتر بپيچد ، بيرون آمدنش مشکل تر می شود . »
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388 19:14 توسط عرشيان |
بدترين كاري كه تا به حال انجام دادهاي و واقعاً دلت ميخواهد خدا تو را ببخشد چيست؟ ماجرا را به رمز بنويس؛ طوري كه هيچكس جز خدا نفهمد تو چه نوشتهاي... + نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388 23:13 توسط عرشيان |
بارالها! گوهر بي بدليل بخشش را در نهانخانه دلم قرار ده تا من نيز اندكي، طعم شيرين آن را بچشم... خدايا! وقتي امروز دخترك گلفروش به سويم دويد و با اصرار از من خواست دستهاي گل از او بخرم، بياعتنا به نگاه خستهاش راه سخاوت و بخشندگي را بر او بستم. پروردگار مهربان و دوستداشتني من! اكنون كه در آسمان شب به دنبال ستارهاي ميگردم و آنها را نمييابم با خود فكر ميكنم مردمكهاي چشمان خسته دخترك، ستارگان پرنور من در سياهي شبي تار بودهاند. ستارههايي كه مرا به تو رهنمون ميشدند. بارالها! از تو ميخواهم تا روشنايي صبح، فرصتي عطا كني تا بتوانم ستارههاي گمشده نگاه پر دردي را بيابم تا در بارگاه تو دست خالي نمانده باشم. + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 18:29 توسط عرشيان |
پروردگار دوست داشتني من زندگي ام را با اعطاي موهبت ها و نعمات فراوان، شادي آفرين كرده است او شكست هايي برسرراهم قراد داد تا متواضع و فروتن باشم و از من آزمايش ها و امتحاناتي به عملآورده تا در برابر چالش ها و مشكلات زندگي ثابت قدم و استوار باشم پس من با ذهنيتي باز، اشتياقي فراوان، پايداري و عزمي راسخ بار ديگر اين امتحانات را خواهم گذرانيد... + نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388 21:25 توسط عرشيان |
تو بايد بهترين باشي و به همهي داشتههايت و موفقيتهايت، حتي اندك، فكر كني... بهترين، زيباترين و راحتترين زندگي را داشته باش، درست مثل سنجاقك كه يك روز بيشتر عمر نميكند. نه به فكر فردا و نه ديروزت باش. تو همين امروز بايد خليفهي خداوند روي زمين باشي و اين نقش را براي هميشه بازي كني. + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 18:24 توسط عرشيان |
اى منتهاى خواهش دلها! اي ضامن سعادت و سربلندي ما! مقدمت گلباران! از سمت بهشت جاودان ميآيد و از سوي عمق كهكشان. از ژرفاي آبيِ عطوفت ميآيد و از كانون نوراني عصمت! از محراب عرفاني مشرق، آكنده از عطر تبسّمهاي طاها مي آيد! ميآيد، تا سرزمين گل و بلبل را، بهاري جاودانه باشد و از عظمت نامش، «ايران» به خود ببالد! بشارت باد! اي آسمان، اي زمين، اي مدينه، اي توس! بشارت باد. + نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388 18:12 توسط عرشيان |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 17:8 توسط عرشيان |
از عرش خدا باران سپيده ميباريد؛ هلهله فرشتگان شادي آسمانيان را هويدا ميكرد؛ ماه با لبخند، بذر نقره ميپاشيد و ستارگان، آسمان شهر را با حضورشان چراغاني ميكردند. شهر غرق در شور، شكفتن گلي از گلستان اهلبيت پيامبر را انتظار ميكشيد و خانه امامموسيبنجعفر عليهالسلام خود را آماده ضيافت تولّدي بزرگ ميديد. به ناگاه، فضا از عطر حضور پر شد؛ انتظار به پايان رسيد؛ خندهها شكفت و نوزادي زيبا به ناز ديده باز گشود. پدر كه لبخند را هديه حضور كودك خود كرده بود، نام او را به يادِ مادر خويش فاطمه نهاد. + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 21:49 توسط عرشيان |
در كلام در رفتار در انديشه در قضاوت در نگاه در ......... ٢٥شوال سالروز شهادت جانگداز ششمین اختر تابناک ولایت و امامت ، رئیس مذهب تشیع حضرت امام جعفر صادق ( ع ) را به محضر مقدس منجی عالم بشریت حضرت ولی عصر ( عج ) و تمامی مسلمین جهان ، خاصه شیعیان ارادتمند آن امام همام تسلیت و تعزیت عرض می نمایم . + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 11:3 توسط عرشيان |
هر گنج سعادت كه خداداد به حافظ/ از يمن دعاي شب و ورد سحري بود... به پاسداشت روز حافظ: در آسمان فرهنگ مشرق زمين، آنجا كه پاي هنر و عرفان به ميان مي آيد، درخشش ستاره اي پرفروغ چشم همگان را به خويش خيره نگاه داشته است. اين ستاره زيبا پيام آور دلكش ترين نغمه هاي عاشقانه، پرسوزترين آواهاي عارفانه و ناگفته ترين گفت و گوهاي مردي فرزانه است. اين رند ساده دل و يادگار هميشه تاريخ، خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازي است. پاك نهادي كه هنر و معنويت را به هم آميخت و فلك را سقف شكافت و طرحي نو درانداخت. شفا ز گفته شكر فشان حافظ جوي/ كه حاجتت به علاج گلاب و قند مباد + نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388 20:49 توسط عرشيان |
اي مسافرراه خدا، راهي كه خداوند پيش روي تو مي گذارد هميشه بهترين است، آن را به نظاره بنشين و در آن قدم نِه. رفتن را آغاز كن.. خويشتن را به اختيار او واگذاريم و از اين كه ما را به راههايي شگفت
رهنمون سازد، يكه نخوريم. بياييد اطمينان داشته باشيم كه او ما را به راه
راست هدايت مي كند، او ما را به سوي راهي هدايت مي كند كه بايد برويم نه
راهي كه گمان مي كنيم براي ما يا براي ديگري بهترين است، راهي كه براي ما
بهترين است... + نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388 20:40 توسط عرشيان |
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد بزه کردی و نکردند موذنان ثوابی نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم که به روی دوست ماند که برافکند نقابی سرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتد که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی دل من نه مرد آنست که با غمش برآید مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی عجبست اگر نگردد که بگردد آسیابی برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی
![]() + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 20:47 توسط عرشيان |
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 20:30 توسط عرشيان |
دل من راي تو دارد سر سوداي تو دارد/ رخ فرسوده زردم غم صفراي تو دارد/ سر من مست جمالت دل من دام خيالت/ گهر ديده نثار كف درياي تو دارد/ اگرم در نگشايي ز ره بام درآيم/ كه زهي جان لطيفي كه تماشاي تو دارد/ به دو صد بام برآيم به دو صد دام درآيم/ چه كنم آهوي جانم سر صحراي تو دارد/ + نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 17:45 توسط عرشيان |
هزاران معجزه ميان آسمان و زمين معلق است. دستي بايد تا معجزه ها را تحويل بگيرد و آن دست جوانمرد است... گفتند: آن مرد ماهي گير است، آن مرد از دريا ماهي مي گيرد. گفتند: آن مرد كشاورز است، آن مرد در زمين دانه مي كارد. جوانمرد گفت: چه نيكو كه آن مرد ماهي گير است و از دريا ماهي مي گيرد و چه نيكو كه آن مرد، كشاورز است و در زمين دانه مي كارد. اما ... نيكو تر مردي است كه از خشكي ماهي مي گيرد و دانه اش را در دريا مي كارد. و نيكوتر از اين هر دو، كسي است كه مي تواند از آب، آتش بگيرد و از زمين، آسمان برداشت كند. ممكن را به ممكن رساندن كار مردان است، اما كار جوانمردان آن است كه ناممكن را ممكن كنند. + نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388 20:35 توسط عرشيان |
به یاد اون روزها امروز هوا بوي ديگري دارد، بوي كيف، بوي مدرسه... امروز دلم براي تصميم كبري و چوپان دروغگو از هر روز بيشتر تنگ شده است، براي كوكب خانم و دست پخت شيرينش، چند وقتي است كه از دهقان فداكار خبري ندارم، نمي دانم پطروس با انگشتش چه كرد ... دلم براي همه شان تنگ شده است... شانه هايم امروز بي قرارتر از هر روزند براي سنگيني كوله پشتيم و انگشتانم، براي نوشتن جريمه قلط هاي(!) ديكته ام. دلم براي مقش (!) هاي نانوشته ام نيز شور مي زند... امروز حتي تراش و مدادم هم بي قرار يك ديگرند و دفترم پر از دلهره اي سفيد براي فرداي سياه خود... دلم براي يك بغل دوستي تنگ است و براي يك دنيا همكلاسي بودن... امروز بوي مهر را استشمام مي كنم... فردا زنگ مهر را مي شنوم... + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 11:14 توسط عرشيان |
يک ماه ميهماني خدا گذشت، يک ماه خودسازي و مبارزه با نفس سپري شد، خوشا آنان که از آن ضيافت و اين مبارزه، سربلند و پيروز برآمدند عيد سعيد فطر بر مسلمانان جهان مبارک باد + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 13:3 توسط عرشيان |
اي ميزبان عزيز ضيافت رمضان! اي مالك شبهاي قدر و اي صاحب عيد فطر! رمضان را از ما بپذير! عيد فطر پيشاپيش مبارك! فقط لحظاتي اندك مانده است تا زنگ اتمام ارفاق خدا به صدا درآيد و سفره ميهماني خدا برچيده شود. در خوان گسترده خدا چه ميوه هاي رنگيني بود، عبادت، صدقه، اخلاق نيكو، استغفار، درهاي باز بهشت و پنجره هاي بسته جهنم، برترين روزها و زيباترين شبها. و اكنون لحظههايي، فقط لحظههايي مانده است،آيا از اين رهگذر تناول فرمودي؟ آيا رستگار شدي؟ از آتش جهنم رهيدي؟ يا نه هنوز هم گرد اندوه و غبار معاصي گريبانگير تست؟ فقط لحظههايي مانده و پس از اين ميهماني راه درازي است سخت و ناهموار. تا وقت باقي است از خدا بخواهيم كه درهاي بهشت را باز داشته و درهاي جهنم را بسته بدارد. راستي جانهايتان را آزاد ساختيد؟ بارتان را سبك نموديد؟ مرحبا؛ آفرين بر شما. با خدا آشتي كردي؟ در گرسنگي به ياد قيامت افتادي؟ تشنگي روزهاي بلند قيامت را ياد كردي؟ راستي اگر چنين نكردي زود بشتاب كه وقت تنگ است و سفره برچيده خواهد شد. + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 18:0 توسط عرشيان |
بنویس و هراس مدار از آنکه غلط می افتد، بنویس و پاک کن همچون خدا که هزاران سال است می نویسد و پاک می کند و ما هنوز مانده ایم در انتظار پاک شدن... میدانم هیچ صندوقچهای نیست كه بتوانم رازهایم را در آن بگذارم و درش را قفل كنم؛ چون تو همه قفلها را باز میكنی. میدانم هیچ جایی نیست كه بتوانم دفتر خاطراتم را آنجا پنهان كنم؛ چون تو تكتك كلمههای دفتر خاطراتم را میدانی. حتی اگر تمام پنجرهها را ببندم و تمام پردهها را بكشم، تو مرا باز هم میبینی و میدانی كه نشستهام یا خوابیده و میدانی كدام فكر روی كدام سلول ذهن من راه میرود. تو هر شب خوابهای مرا تماشا میكنی، آرزوهایم را میشمری و خیالهایم را اندازه میگیری. تو میدانی امروز چند بار اشتباه كردهام و چند بار شیطان از نزدیكیهای قلبم گذشته است. تو سرنوشت تمام برگها را میدانی و مسیر حركت تمام بادها را. و خبر داری كه هر كدام از قاصدكها چه خبری را با خود به كجا خواهند برد. تو میدانی، تو بسیار میدانی...خدایا میخواستم برایت نامهای بنویسم. اما یادم آمد كه تو نامهام را پیش از آن كه نوشته باشم، خواندهای... پس منتظر میمانم تا جوابم را فرشتهای برایم بیاورد. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 17:2 توسط عرشيان |
يك فرشته روي شانهي چپ، يك فرشته روي شانهي راست. ما در پناه فرشته هاييم و آنها با دو بال بزرگشان همچون محافظاني دربرابر گناهان از ما محافظت مي نمايند. نشستهام مقابل خودم و زل زدهام به شانه راستم! همان جا كه ميگويند فرشته راست هست، همان فرشتهاي كه نشسته تا ثواب كنيم و تند و تند بنويسد! همان كه نگاهش بر چشمهاي ماست كه نگاهمان نچرخد سوي گناه! همان كه خيلي وقتها گوش راستم را ميگيرد و هي ميپيچاند، درست همان شبهايي كه دفترش خالي است از نوشته ها! نگاه ميكنم به شانه چپم، همان جا كه ميگويند فرشته چپ هست، همان فرشتهاي كه نشسته تا گناه كنيم و با اكراه بنويسد! همان فرشته كه نگاهش بر دل هاست تا لرزشش را بسنجد، همان كه خيلي وقتها گوش چپم را ميگيرد و هي ميپيچاند، درست همان شبهايي كه دفترش تمام ميشود از نوشتهها! دوست دارم فرشته ثواب را سمت چپم ببينم و آن يكي را سمت راست! فرشته ثواب بايد نزديك تر باشد به قلب! تا زودتر حس كند دل را و دردهايش را و حس هايش را! نشستهام مقابل خودم و زل زدهام به شانه راستم! فرشته گناه را نگاه ميكنم كه دارد تند و تند مينويسد و پيش ميرود...!!! افسوس! افسوس! افسوس! + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 17:0 توسط عرشيان |
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي، آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند... كوله بارت بربند! شايد اين چند سحر، فرصت آخر باشد! كه به مقصد برسيم، بشناسيم خدا و بفهميم كه يك عمر چه غافل بوديم، مي شود آسان رفت، مي شود كاري كرد كه رضا باشد او. اي سبكبال در اين راه شگرف، در دعاي سحرت، در مناجات خدايي شدنت، هرگز از ياد مبر منِ جامانده بسي محتاجم... + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 13:13 توسط عرشيان |
مولاي من! دهانت طعم شيرين كدام حس ناسروده را چشيد كه چنين شيفته و از خود بيخود شده، فرياد برآوردي «فزت و رب الكعبه»؟ سر به آسمان بلند كرده بودي و زير لب، رمز رستگاري را زمزمه مي كردي، چشمان دخترت كلثوم، آكنده از بي قراري و نگراني. مرغابي ها دست به دامانت شدند و خواهش نرفتن را با زبان بي زباني با تو زمزمه كردند، حلقه در از كدام راز سر به مهر تو باخبر بود كه دست در دامانت زد و دامنگيرت شد؟!از گلدسته هاي صبح، اذان مي باريد و اكنون تو در محراب عبادت، سر بر سرخ ترين سجده تاريخ گزاشتي؛ با فرقي شكافته. هنوز غصه بزرگت، تنهايي يتيماني بود كه از محبت دست هاي تو سرشار مي شدند و ديگر نمي شوند؛ و غصه هايي كه چاه و نخلستان از آن باخبرند و بس... + نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 17:25 توسط عرشيان |
سالروز شهادت مولاي متقيان، ياور يتيمان و درماندگان و اسوه ايمان و رستگاري، اميرالمؤمنين علي عليه السلام را به تمام شیعیان جهان تسلیت و تعزیا عرض مینمایم + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 21:57 توسط عرشيان |
خدایا به ما بگردان ان معجون تلخ آن اکسیر مقدس آن صبر قشنگ طعمش تلخ بود. تلخياش را دوست نداشتيم. نميدانستيم كه دواست. دواي تلخترين دردها. نميدانستيم معجون است. معجونِ انسان شدن. گمش كرديم. شيطان از دستمان دزديد. بيطاقت شديم و ناآرام. و تازه فهميديم نام آن اكسير مقدس، نام آنچه از دستش داديم، «صبر» بود. ديگر عزم آهني و طاقت فولادي نداريم، ديگر پاي ماندن و شانه سنگي نداريم. انگار ما را از شيشه ساختهاند. ما با هر نسيمي هزار تكه ميشويم. ترك ميخوريم. ميافتيم، ميشكنيم، ميريزيم و شيطان همين را ميخواست. خدايا، ما را ببخش، اين تعريف انسان نيست. ما ديگر ايوب نيستيم. از اينجا تا تو هزار راه فاصله است. ما اما چقدر بيحوصلهايم. ما پيش از آنكه راه بيفتيم، خستهايم. از ناهموار ميترسيم، از پست و بلند ميهراسيم، از هر چه ناموافق ميگريزيم. شانههايمان درد ميكند، اندوههاي كوچكمان را نميتوانيم بر دوش كشيم، ما زير هر غصهاي آوار ميشويم، خدايا، ما را ببخش. اين تعريف انسان نيست، ما ديگر ايوب نيستيم. + نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 17:42 توسط عرشيان |
فرشته ها آمده اند پايين. همه جا پُر از فرشته است. از كنارت كه رد مي شوند، مي فهمي؟ اسمت را كه صدا مي زنند، مي شنوي؟ دستشان را كه روي شانه ات مي گذارند، حس مي كني؟ راستي حياط خلوت دلت را آب و جارو كرده اي؟ دعاهايت را آماده گذاشته اي؟ آرزوهايت را مرور كرده اي؟ مي داني كه امشب به تو هم سر مي زنند؟ مي آيند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب مي پاشند. مي آيند و در دستشان دعاي مستجاب شده و عشق است. مبادا بيايند و تو نباشي. مبادا درِ دلت را بسته باشي. مبادا در بزنند و تو نفهمي. مبادا ... فرشته ها مي آيند. فرشته ها حتما مي آيند. مبادا كه فرشته هايت دست خالي برگردند. خدا آنسوتر منتظر است. + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 0:15 توسط عرشيان |
بعضي حرفها زمان ندارند، جاودانه اند، مثل حرفِ همين كتاب: حرفي براي تمام فصول... ميگفت: من هدايتم! نورم! بشارت! نميخواهي مرا بخواني؟ و من گيج و منگ نگاهش ميكردم: هدايت؟ نور؟ ميگفت: براي مؤمنين شفا و رحمت هستم اگر مرا بخوانند! شفا؟رحمت؟ ميگفت: راهي كه من نشانتان مي دهم رَد خور ندارد! شماها در اين گردنههاي دنيا راه را گم ميكنيد، راهنما نميخواهيد؟ميگفت: آمدهام حقيقتِ ناب را يادتان بياورم، شماها خيلي فراموشكاريد. و من هر چه فكر ميكردم چيزي يادم نميآمد! ميگفت: من فرقان هستم، ميتوانم حق و ناحق را نشانتان بدهم. ميگفت: نصيحتهاي من را گوش كنيد. و من سركش بودم و از همان اوّلش هم از نصيحت و موعظه و اين طور حرفها بدم ميآمد. ميگفت: هر قدر دوست داري، هرقدر ميتواني از من بخوان! و من لج كرده باشم انگار، همان قدر كه ميتوانستم هم نميخواندم! ميگفت: چرا به نوشتههاي من فكر نميكنيد؟ مگر روي درِ دلهايتان قفل خورده است؟ و من قفل درِ دلم را نگاه ميكردم و وحشت ميكردم + نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 10:3 توسط عرشيان |
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدايش نه گُلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی مینشست. صدايش اعتراضی بود که در گوش زمين میپيچيد. کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. از کائنات گله داشت. فکر میکرد در دایره قسمت نازيبايیها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمیشود. کلاغ غمگينانه گفت: کاش خداوند این لکه سياه را از هستی میزدود و بالهايش را میبست تا ديگر آواز نخواند. خدا گفت: صدايت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نيست. فرشته ها با صدای تو به وجد میآيند. سياه کوچکم! بخوان! فرشتهها منتظر هستند. و کلاغ هيچ نگفت. خدا گفت: سياه چونان مرکب که زيبايی را از آن مینويسند و تو اين چنين زيبايیات را بنويس و اگر نباشی جهان من چيزی کم دارد. خودت را از آسمانم دريغ نکن. و کلاغ باز خاموش بود. خدا گفت: بخوان! برای من بخوان. اين منم که دوستت دارم. سياهیات را و خواندنت را. و کلاغ خواند. اين بار اما عاشقانهترين آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد. + نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388 17:34 توسط عرشيان |
بنویس و هراس مدار از آنکه غلط می افتد، بنویس و پاک کن همچون خدا که هزاران سال است می نویسد و پاک می کند و ما هنوز مانده ایم در انتظار پاک شدن... میدانم هیچ صندوقچهای نیست كه بتوانم رازهایم را در آن بگذارم و درش را قفل كنم؛ چون تو همه قفلها را باز میكنی. میدانم هیچ جایی نیست كه بتوانم دفتر خاطراتم را آنجا پنهان كنم؛ چون تو تكتك كلمههای دفتر خاطراتم را میدانی. حتی اگر تمام پنجرهها را ببندم و تمام پردهها را بكشم، تو مرا باز هم میبینی و میدانی كه نشستهام یا خوابیده و میدانی كدام فكر روی كدام سلول ذهن من راه میرود. تو هر شب خوابهای مرا تماشا میكنی، آرزوهایم را میشمری و خیالهایم را اندازه میگیری. تو میدانی امروز چند بار اشتباه كردهام و چند بار شیطان از نزدیكیهای قلبم گذشته است. تو سرنوشت تمام برگها را میدانی و مسیر حركت تمام بادها را. و خبر داری كه هر كدام از قاصدكها چه خبری را با خود به كجا خواهند برد. تو میدانی، تو بسیار میدانی...خدایا میخواستم برایت نامهای بنویسم. اما یادم آمد كه تو نامهام را پیش از آن كه نوشته باشم، خواندهای... پس منتظر میمانم تا جوابم را فرشتهای برایم بیاورد. + نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388 16:33 توسط عرشيان |
كوله پشتیاش را برداشت و رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. مسافر با خندهای رو به درخت کوچک کنار راه گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زیر لب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی و بی رهاورد برگردی. كاش میدانستی آنچه در جستوجوی آنی، همینجاست. مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جستوجو را نخواهد یافت و نشنید كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسی نخواهد دید؛ جز آن كه باید. مسافر رفت و بعد از هزار سال بازگشت. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتدای جاده رسید. جادهای كه روزی از آن آغاز كرده بود. زیر سایه درختی هزار ساله نشست. مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داری، مرا هم میهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند! شرمندهام، كولهام خالی است. درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری. اما آن روز كه میرفتی، در كولهات همه چیز داشتی، غرور كمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا برای خدا هست. و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت. چشمهای مسافر از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نكردم و تو نرفتهای، این همه یافتی! درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم. و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جادههاست + نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 15:9 توسط عرشيان |
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388 10:16 توسط عرشيان |
مهربانا! مقیم خانه ات می شویم و همه چیز را رها می کنیم تا چند روزی تمام لحظه هایمان رنگ و بوی تو را بگیرد. خدايا! سفره بندهنوازیات را گشودهای و فرصتی عطا كردهای تا ميهمانت شويم و بخشايش تو ذرات وجودمان را سيراب كند. پروردگار مهربان و بخشنده! از تو میخواهم قدرتی به ما عطا كنی تا سفره دلهايمان را آنگونه كه سزاوار بزرگی توست آماده اين بخشش و بزرگواری سازيم... يا ارحم الراحمين + نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 14:25 توسط عرشيان |
حلول ماه پر فیض و برکت رمضان بر تمامی مومنین ومومنات مبارک باد گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم � + نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 14:47 توسط عرشيان |
باز هم صادقانه و با دلی لبریز از عشقت تو را می خوانم مولایم و صدایت می زنم از عمق وجودم و دل بی تابم را به دستت می سپارم که جز با تو آرام نمی گیرد . + نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388 8:29 توسط عرشيان |
پس از ولادت امام زمان علیه السلام به دلیل شرایط سیاسى آن دوران تولد ایشان در زیر پرده كتمان پوشیده ماند. امام حسن عسكرى علیه السلام تولّد فرزند خویش را جز به اصحاب خاص خود در میان ننهاد. امامت ایشان بنا به حدیثهای بسیاری بود كه از پیامبر (ص) و امامان پیشین روایت شده بود. امام زمان (عج) پس از آنكه بر بدن گرامی پدر نماز گزارد از چشم مردمان پنهان شد. سبب پنهان شدن آن حضرت این بود كه خلیفه های عباسی تصمیم به كشتن او داشتند. در روایتى از كتاب غیبت، از عدّه اى از اصحاب امام عسكرى نقل شده است كه گفتند: "نزد امام عسكرى علیه السلام گرد آمده بودیم و از وى در باره حجّت و پیشواى پس از او پرسش مى كردیم. در مجلس او چهل مرد حضورداشتند. + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 19:14 توسط عرشيان |
در کوچه باغهای کهنسال زمین، آسمانیترین عاشقانههای یک جوان است که جاری است و در جسم خاموش شب، یاد دوبارهای از خورشیدِ مهرانگیز پیامبر است که روان. جوان بود؛ اما به سوی چشمه خورشید، میشتافت. جوان بود؛ اما گام هایش را به سوی خدا کشاند و دست های پرتحرک اما درمانده اش را به دامان نیایش رساند. جوان بود اما وقتی قامت میافراشت، دشمن چنان در دل میلرزید که انگار ذوالفقار علی در هوا به گردش درآمده است. آری؛ امروز میآیی؛ عَلَم عشق بر دوشت، با نشانهای از آن سوی آسمان، و زمین با خندههای نخستینت، شکفتن آغاز میکند. در وجودت تکهای از بهشت جا مانده است؛ تو که آمدی، حسین علیهالسلام دوباره جوان شد؛ و دلخوشتر به این روزگار پرآشوب. رشادت یعنی «تو»؛ وقتی که در رکاب پدر، تار و پود حادثه را شمشیر زدی. میشناسم نگاه هاشمی و ابهت علویات را. دلت؛وفور جوانمردیهاست؛ کلامت؛ آسمان. ای علوی سیرت و محمّدی صورت. ای بالا بلند نخل تناور! + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 13:27 توسط عرشيان |
ما همان دانه شنی هستیم که میخواهیم از خاک تا خدا اوج بگیریم.ولی چه زیباست اگر بادبادکی بسازیم که راح سر تا پای خودم را كه خلاصه میكنم، میشوم قد یك كف دست خاك كه ممكن بود یك تكه آجر باشد توی دیوار یك خانه، یا یك قلوه سنگ روی شانه یك كوه، یا مشتی سنگریزه، تهته اقیانوس؛ یا حتی خاك یك گلدان باشد؛ خاك همین گلدان پشت پنجره. یك كف دست خاك ممكن است هیچ وقت، هیچ اسمی نداشته باشد و تا همیشه، خاك باقی بماند، فقط خاك. اما حالا یك كف دست خاك وجود دارد كه خدا به او اجازه داده نفس بكشد، ببیند، بشنود، بفهمد، جان داشته باشد. یك مشت خاك كه اجازه دارد عاشق بشود، انتخاب كند، عوض بشود، تغییر كند. وای، خدای بزرگ! من چقدر خوشبختم. من همان خاك انتخاب شده هستم. همان خاكی كه با بقیه خاكها فرق میكند. من آن خاكی هستم كه توی دستهای خدا ورزیده شدهام و خدا از نفسش در آن دمیده. من آن خاك قیمتیام. حالا میفهمم چرا فرشتهها آنقدر حسودی شان شد. اما اگر این خاك، این خاك برگزیده، خاكی كه اسم دارد، قشنگترین اسم دنیا را، خاكی كه نور چشمی و عزیز دُردانه خداست. اگر نتواند تغییر كند، اگر عوض نشود، اگر انتخاب نكند، اگر همین طور خاك باقی بماند، اگر آن آخر كه قرار است برگردد و خود جدیدش را تحویل خدا بدهد، سرش را بیندازد پایین و بگوید: یا لَیتَنی كُنت تُراباً. بگوید: ای كاش خاك بودم... این وحشتناكترین جملهای است كه یك آدم میتواند بگوید. یعنی این كه حتی نتوانسته خاك باشد، چه برسد به آدم! یعنی این كه... خدایا دستمان را بگیر و نیاور آن روزی را كه هیچ آدمی چنین بگوید. + نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388 18:40 توسط عرشيان |
خورشید را باور داریم، حتی اگر نتابد. به عشق ایمان داریم، حتی اگر آن را حس نکنیم. به خدا ایمان داریم، مردی با خود زمزمه می کرد: خدایا با من حرف بزن! یک سار شروع به خواندن کرد، اما مرد نشنید. مرد فریاد برآورد: خدایا با من حرف بزن! آذرخش در آسمان غرید، اما مرد اعتنایی نکرد. مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: پس تو کجایی؟ بگذار تو را ببینم! ستارهای درخشید، اما مرد ندید. مرد فریاد کشید: خدایا به من معجزهای نشان بده! کودکی متولد شد، اما مرد باز توجهی نکرد... مرد در نهایت یأس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم... از تو خواهش می کنم... پروانهای روی دست مرد نشست، و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد. ما خدا را گم می کنیم در حالی که او در کنار نفسهای ما جریان دارد... خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست... تا به حال چند بار شادیهایمان را آرام و بی بهانه به او گفته ایم؟ تا بحال به او گفته ایم که چقدر خوشبختیم؟؟ که چقدر همه چیز خوب است؟ که چه خوب او هست؟؟ خیال میکنیم تنها زمانیکه به خواسته خود رسیدهایم او ما را دیده و حس کرده است اما... گاهی بیپاسخ گذاشتن برخی خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه او به ماست... + نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388 19:43 توسط عرشيان |
آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمیگیرد؛ اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می گل آفتابگردان رو به نور میچرخد و آدمی رو به خدا. ما همه آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان به خاك خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست. آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد. اینها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش میكردم كه خورشید كوچكی بود در زمین و هر گلبرگش شعلهای بود و دایرهای داغ در دلش میسوخت. آفتابگردان به من گفت: وقتی دهقان بذر آفتابگردان را میكارد، مطمئن است كه او خورشید را پیدا خواهد كرد. آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را میداند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید، كاری ندارد. او همه زندگیاش را وقف نور میكند، در نور به دنیا میآید و در نور میمیرد. نور میخورد و نور میزاید. دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب، آفتابگردان میمیرد؛ بدون خدا، انسان. آفتابگردان گفت: روزی كه آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی كه تو به خدا برسی، دیگر «تویی» نمیماند. و گفت من فاصلههایم را با نور پر میكنم، تو فاصلهها را چگونه پُر میكنی؟ آفتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفتوگوی من و آفتابگردان ناتمام ماند. زیرا كه او در آفتاب غرق شده بود. جلو رفتم بوییدمش، بوی خورشید میداد. تب داشت و عاشق بود. خداحافظی كردم، داشتم میرفتم كه نسیمی رد شد و گفت: نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب میاندازد، نام انسان آیا كسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟ آن وقت بود كه شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم... + نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388 13:30 توسط عرشيان |
شخصی از امیرالمومنین علی(ع) سوال کرد که خداوند در قرآن می فرماید:"ادعونی استجب لکم".(مرا بخوانید،دعا کنید،تا دعایتان را مستجاب کنم). اما دعای ما مستجاب نمی شود؟!! حضرت فرمود علتش در هشت مورد است: 1)این که خدا را شناختید، ولی حقش را بجا نیاوردید، ازاین رو آن شناخت به درد شما نخورد. 2)به پیغمبر خدا ایمان آوردید ولی با دستورات او مخالفت کردید و شریعت او را از بین بردید! پس نتیجه ایمان شما چه شد؟ 3)قرآن را خواندید ولی به آن عمل نکردید و گفتید: قرآن را به گوش و دل میپذیریم ، اما به مخالفت با آن برخاستید. 4)گفتید ما از آتش جهنم میترسیم در عین حال با گناهان و معاصی به سوی جهنم می روید. 5)گفتید به بهشت علاقه مندیم اما در تمام حالات کارهایی انجام می دهید که شمارا از بهشت دور می سازد. پس علاقه و شوق شما به بهشت کجاست؟ 6)نعمت خدارا خوردید ولی سپاسگذلری نکردید. 7)خداوند شمارا به دشمنی با شیطان دستور داد و فرمود: "شیطان دشمن شماست، پس شما او را دشمن بدارید". به زبان با او دشمنی کردید ولی در عمل به دوستی او برخاستید. 8)عیبهای مردم را در برابر دیدگانتان قرار دادید و از عیوب خود بی خبر ماندید(نادیده گرفتید) و درنتیجه کسی را سرزنش می کنید که خود به سرزنش سزاوارتر از او هستید. با این وضع چه دعایی از شما مستجاب می شود؟ در صورتی که شما درهای دعا و راه های آن را بسته اید. پس از خدا بترسید و عملهایتان را اصلاح کنید و امر به معروف و نهی از منکر نمایید تا خداوند دعاهایتان را مستجاب کند. همچنین ایشان در نامه 31 نهج البلاغه خطاب به حضرت مجتبی (ع) در خصوص تاخیر در اجابت دعا می فرماید: گاه در اجابت دعا تاخیر می شود تا پاداش درخوَاست کننده بیشتر و جزای آرزومند کامل تر شود. + نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388 15:40 توسط عرشيان |
فرا رسیدن عید سعید مبعث حضرت خاتم الانبیا محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم و همچنین عید نزول قرآن کریم بر همگان مبارک باد + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 13:33 توسط عرشيان |
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 14:56 توسط عرشيان |
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من
***
طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟
***
شب بود اما
صبح آمده این دوروبرها
این ردپای روشن اوست
این بال و پرها
***
لطفت برایم نسخه پیچید:
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِخورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 17:9 توسط عرشيان |
� چطور می شه که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!� چطور می شه که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد! � چطور می شه که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می گذره! � چطور می شه که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم! � چطور می شه که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم! � چطور می شه که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه ! � چطور می شه که سعی می کنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما برای دعا و نماز... � چقدر عجیبه که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم! � چطور می شه که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان قران رو به سختی باور می کنیم! � چطور می شه که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن! � چطور می شه که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می کنیم! � عجیبه اینطور نیست؟ � دارید فکر می کنید؟ � این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزاریم � آیا عجیب نیست که وقتی می خواهید این حرفا را به بقیه بزنید خیلی ها را از لیست خود پاک می کنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند. � این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 18:14 توسط عرشيان |
|
| ||||||