|
بارالها! گوهر بي بدليل بخشش را در نهانخانه دلم قرار ده تا من نيز اندكي، طعم شيرين آن را بچشم... خدايا! وقتي امروز دخترك گلفروش به سويم دويد و با اصرار از من خواست دستهاي گل از او بخرم، بياعتنا به نگاه خستهاش راه سخاوت و بخشندگي را بر او بستم. پروردگار مهربان و دوستداشتني من! اكنون كه در آسمان شب به دنبال ستارهاي ميگردم و آنها را نمييابم با خود فكر ميكنم مردمكهاي چشمان خسته دخترك، ستارگان پرنور من در سياهي شبي تار بودهاند. ستارههايي كه مرا به تو رهنمون ميشدند. بارالها! از تو ميخواهم تا روشنايي صبح، فرصتي عطا كني تا بتوانم ستارههاي گمشده نگاه پر دردي را بيابم تا در بارگاه تو دست خالي نمانده باشم. + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 18:29 توسط عرشيان |
پروردگار دوست داشتني من زندگي ام را با اعطاي موهبت ها و نعمات فراوان، شادي آفرين كرده است او شكست هايي برسرراهم قراد داد تا متواضع و فروتن باشم و از من آزمايش ها و امتحاناتي به عملآورده تا در برابر چالش ها و مشكلات زندگي ثابت قدم و استوار باشم پس من با ذهنيتي باز، اشتياقي فراوان، پايداري و عزمي راسخ بار ديگر اين امتحانات را خواهم گذرانيد... + نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388 21:25 توسط عرشيان |
تو بايد بهترين باشي و به همهي داشتههايت و موفقيتهايت، حتي اندك، فكر كني... بهترين، زيباترين و راحتترين زندگي را داشته باش، درست مثل سنجاقك كه يك روز بيشتر عمر نميكند. نه به فكر فردا و نه ديروزت باش. تو همين امروز بايد خليفهي خداوند روي زمين باشي و اين نقش را براي هميشه بازي كني. + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 18:24 توسط عرشيان |
اى منتهاى خواهش دلها! اي ضامن سعادت و سربلندي ما! مقدمت گلباران! از سمت بهشت جاودان ميآيد و از سوي عمق كهكشان. از ژرفاي آبيِ عطوفت ميآيد و از كانون نوراني عصمت! از محراب عرفاني مشرق، آكنده از عطر تبسّمهاي طاها مي آيد! ميآيد، تا سرزمين گل و بلبل را، بهاري جاودانه باشد و از عظمت نامش، «ايران» به خود ببالد! بشارت باد! اي آسمان، اي زمين، اي مدينه، اي توس! بشارت باد. + نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388 18:12 توسط عرشيان |
|
| ||||||