تبليغاتX
قاصدکهای سوخته

قاصدکهای سوخته

به یاد اون روزها

امروز هوا بوي ديگري دارد، بوي كيف، بوي مدرسه... امروز دلم براي تصميم كبري و چوپان دروغگو از هر روز بيشتر تنگ شده است، براي كوكب خانم و دست پخت شيرينش، چند وقتي است كه از دهقان فداكار خبري ندارم، نمي دانم پطروس با انگشتش چه كرد ... دلم براي همه شان تنگ شده است... شانه هايم امروز بي قرارتر از هر روزند براي سنگيني كوله پشتيم و انگشتانم، براي نوشتن جريمه قلط هاي(!) ديكته ام. دلم براي مقش (!) هاي نانوشته ام نيز شور مي زند... امروز حتي تراش و مدادم هم بي قرار يك ديگرند و دفترم پر از دلهره اي سفيد براي فرداي سياه خود... دلم براي يك بغل دوستي تنگ است و براي يك دنيا همكلاسي بودن... امروز بوي مهر را استشمام مي كنم... فردا زنگ مهر را مي شنوم...

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 11:14 توسط عرشيان |


يک ماه ميهماني خدا گذشت، يک ماه خودسازي و مبارزه با نفس سپري شد، خوشا آنان که از آن ضيافت و اين مبارزه، سربلند و پيروز برآمدند
و اينک مؤمنان به شکرانه اين سربلندي و پيروزي، عيد مي گيرند و به يکديگر شادباش مي گويند.
 


 

عيد سعيد فطر بر مسلمانان جهان

 مبارک باد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 13:3 توسط عرشيان |


اي ميزبان عزيز ضيافت رمضان! اي مالك شب‏هاي قدر و اي صاحب عيد فطر! رمضان را از ما بپذير! عيد فطر پيشاپيش مبارك!

فقط لحظاتي اندك مانده است تا زنگ اتمام ارفاق خدا به صدا درآيد و سفره ميهماني خدا برچيده شود. در خوان گسترده خدا چه ميوه هاي رنگيني بود، عبادت، صدقه، اخلاق نيكو، استغفار، درهاي باز بهشت و پنجره هاي بسته جهنم، برترين روزها و زيباترين شبها. و اكنون لحظه‌هايي، فقط لحظه‌هايي مانده است،آيا از اين رهگذر تناول فرمودي؟ آيا رستگار شدي؟ از آتش جهنم رهيدي؟ يا نه هنوز هم گرد اندوه و غبار معاصي گريبانگير تست؟ فقط لحظه‌هايي مانده و پس از اين ميهماني راه درازي است سخت و ناهموار. تا وقت باقي است از خدا بخواهيم كه درهاي بهشت را باز داشته و درهاي جهنم را بسته بدارد. راستي جانهايتان را آزاد ساختيد؟ بارتان را سبك نموديد؟ مرحبا؛ آفرين بر شما. با خدا آشتي كردي؟ در گرسنگي به ياد قيامت افتادي؟ تشنگي روزهاي بلند قيامت را ياد كردي؟ راستي اگر چنين نكردي زود بشتاب كه وقت تنگ است و سفره برچيده خواهد شد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 18:0 توسط عرشيان |


بنویس و هراس مدار از آنکه غلط می افتد، بنویس و پاک کن همچون خدا که هزاران سال است می نویسد و پاک می کند و ما هنوز مانده ایم در انتظار پاک شدن...

 

می‌دانم‌ هیچ‌ صندوقچه‌ای‌ نیست‌ كه‌ بتوانم‌ رازهایم‌ را در‌ آن‌ بگذارم‌ و درش‌ را قفل‌ كنم؛ چون‌ تو همه‌ قفل‌ها را باز می‌كنی. می‌دانم‌ هیچ‌ جایی‌ نیست‌ كه‌ بتوانم‌ دفتر خاطراتم‌ را آنجا پنهان‌ كنم؛ چون‌ تو تك‌تك‌ كلمه‌های‌ دفتر خاطراتم‌ را می‌دانی. حتی‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم و تمام‌ پرده‌ها را بكشم، تو مرا باز هم‌ می‌بینی‌ و می‌دانی كه‌ نشسته‌ام‌ یا خوابیده‌ و می‌دانی‌ كدام‌ فكر روی‌ كدام‌ سلول‌ ذهن‌ من‌ راه‌ می‌رود. تو هر شب‌ خواب‌های‌ مرا تماشا می‌كنی، آرزوهایم‌ را می‌شمری‌ و خیال‌هایم‌ را اندازه‌ می‌گیری. تو می‌دانی‌ امروز چند بار اشتباه‌ كرده‌ام‌ و چند بار شیطان‌ از نزدیكی‌های‌ قلبم‌ گذشته‌ است. تو سرنوشت‌ تمام‌ برگ‌ها را می‌دانی‌ و مسیر حركت‌ تمام‌ بادها را. و خبر داری‌ كه‌ هر كدام‌ از قاصدك‌ها چه‌ خبری‌ را با خود به‌ كجا خواهند برد. تو می‌دانی، تو بسیار می‌دانی...خدایا می‌خواستم‌ برایت‌ نامه‌ای‌ بنویسم. اما یادم‌ آمد كه‌ تو نامه‌ام‌ را پیش‌ از آن‌ كه‌ نوشته‌ باشم، خوانده‌ای... پس‌ منتظر می‌مانم‌ تا جوابم‌ را فرشته‌ای‌ برایم‌ بیاورد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 17:2 توسط عرشيان |


يك فرشته روي شانه‌ي چپ، يك فرشته روي شانه‌ي راست. ما در پناه فرشته هاييم و آنها با دو بال بزرگشان همچون محافظاني دربرابر گناهان از ما محافظت مي نمايند.

نشسته‌ام مقابل خودم و زل زده‌ام به شانه راستم! همان جا كه مي‌گويند فرشته راست هست، همان فرشته‌اي كه نشسته تا ثواب كنيم و تند و تند بنويسد! همان كه نگاهش بر چشم‌هاي ماست كه نگاهمان نچرخد سوي گناه! همان كه خيلي وقت‌ها گوش راستم را مي‌گيرد و هي مي‌پيچاند، درست همان شب‌هايي كه دفترش خالي است از نوشته ها! نگاه مي‌كنم به شانه چپم، همان جا كه مي‌گويند فرشته چپ هست، همان فرشته‌اي كه نشسته تا گناه كنيم و با اكراه بنويسد! همان فرشته كه نگاهش بر دل هاست تا لرزشش را بسنجد، همان كه خيلي وقت‌ها گوش چپم را مي‌گيرد و هي مي‌پيچاند، درست همان شب‌هايي كه دفترش تمام مي‌شود از نوشته‌ها! دوست دارم فرشته ثواب را سمت چپم ببينم و آن يكي را سمت راست! فرشته ثواب بايد نزديك تر باشد به قلب! تا زودتر حس كند دل را و دردهايش را و حس هايش را! نشسته‌ام مقابل خودم و زل زده‌ام به شانه راستم! فرشته گناه را نگاه مي‌كنم كه دارد تند و تند مي‌نويسد و پيش مي‌رود...!!! افسوس! افسوس! افسوس!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 17:0 توسط عرشيان |


چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي، آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند...

كوله بارت بربند! شايد اين چند سحر، فرصت آخر باشد! كه به مقصد برسيم، بشناسيم خدا و بفهميم كه يك عمر چه غافل بوديم، مي شود آسان رفت، مي شود كاري كرد كه رضا باشد او. اي سبكبال در اين راه شگرف، در دعاي سحرت، در مناجات خدايي شدنت، هرگز از ياد مبر منِ جامانده بسي محتاجم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 13:13 توسط عرشيان |


مولاي من! دهانت طعم شيرين كدام حس ناسروده را چشيد كه چنين شيفته و از خود بي‏خود شده، فرياد برآوردي «فزت و رب الكعبه»؟

سر به آسمان بلند كرده بودي و زير لب، رمز رستگاري را زمزمه مي كردي، چشمان دخترت كلثوم، آكنده از بي قراري و نگراني. مرغابي ها دست به دامانت شدند و خواهش نرفتن را با زبان بي زباني با تو زمزمه كردند، حلقه در از كدام راز سر به مهر تو باخبر بود كه دست در دامانت زد و دامنگيرت شد؟!از گلدسته هاي صبح، اذان مي باريد و اكنون تو در محراب عبادت، سر بر سرخ ترين سجده تاريخ گزاشتي؛ با فرقي شكافته. هنوز غصه بزرگت، تنهايي يتيماني بود كه از محبت دست هاي تو سرشار مي شدند و ديگر نمي شوند؛ و غصه هايي كه چاه و نخلستان از آن باخبرند و بس...

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 17:25 توسط عرشيان |


 

سالروز شهادت مولاي متقيان، ياور يتيمان

و درماندگان و اسوه ايمان و رستگاري، اميرالمؤمنين علي عليه السلام را به

تمام شیعیان جهان تسلیت و تعزیا عرض مینمایم

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 21:57 توسط عرشيان |


خدایا به ما بگردان ان معجون تلخ آن اکسیر مقدس آن صبر قشنگ

طعمش‌ تلخ‌ بود. تلخي‌اش‌ را دوست‌ نداشتيم. نمي‌دانستيم‌ كه‌ دواست. دواي‌ تلخ‌ترين‌ دردها. نمي‌دانستيم‌ معجون‌ است. معجونِ‌ انسان‌ شدن. گمش‌ كرديم. شيطان‌ از دستمان‌ دزديد. بي‌طاقت‌ شديم‌ و ناآرام. و تازه‌ فهميديم‌ نام‌ آن‌ اكسير مقدس، نام‌ آنچه‌ از دستش‌ داديم، «صبر» بود. ديگر عزم‌ آهني‌ و طاقت‌ فولادي‌ نداريم، ديگر پاي‌ ماندن‌ و شانه‌ سنگي‌ نداريم. انگار ما را از شيشه‌ ساخته‌اند. ما با هر نسيمي‌ هزار تكه‌ مي‌شويم. ترك‌ مي‌خوريم. مي‌افتيم، مي‌شكنيم، مي‌ريزيم‌ و شيطان‌ همين‌ را مي‌خواست. خدايا، ما را ببخش، اين‌ تعريف‌ انسان‌ نيست. ما ديگر ايوب‌ نيستيم. از اينجا تا تو هزار راه‌ فاصله‌ است. ما اما چقدر بي‌حوصله‌ايم. ما پيش‌ از آنكه‌ راه‌ بيفتيم، خسته‌ايم. از ناهموار مي‌ترسيم، از پست‌ و بلند مي‌هراسيم، از هر چه‌ ناموافق‌ مي‌گريزيم. شانه‌هايمان‌ درد مي‌كند، اندوه‌هاي‌ كوچكمان‌ را نمي‌توانيم‌ بر دوش‌ كشيم، ما زير هر غصه‌اي‌ آوار مي‌شويم، خدايا، ما را ببخش. اين‌ تعريف‌ انسان‌ نيست، ما ديگر ايوب‌ نيستيم.

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 17:42 توسط عرشيان |


فرشته ها آمده اند پايين. همه جا پُر از فرشته است. از كنارت كه رد مي شوند، مي فهمي؟ اسمت را كه صدا مي زنند، مي شنوي؟ دستشان را كه روي شانه ات مي گذارند، حس مي كني؟ راستي حياط خلوت دلت را آب و جارو كرده اي؟ دعاهايت را آماده گذاشته اي؟ آرزوهايت را مرور كرده اي؟ مي داني كه امشب به تو هم سر مي زنند؟ مي آيند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب مي پاشند. مي آيند و در دستشان دعاي مستجاب شده و عشق است. مبادا بيايند و تو نباشي. مبادا درِ دلت را بسته باشي. مبادا در بزنند و تو نفهمي. مبادا ... فرشته ها مي آيند. فرشته ها حتما مي آيند. مبادا كه فرشته هايت دست خالي برگردند. خدا آنسوتر منتظر است.

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 0:15 توسط عرشيان |


بعضي حرفها زمان ندارند، جاودانه اند، مثل حرفِ همين كتاب: حرفي براي تمام فصول...

مي‌گفت: من هدايتم! نورم! بشارت! نمي‌خواهي مرا بخواني؟ و من گيج و منگ نگاهش مي‌كردم: هدايت؟ نور؟ مي‌گفت: براي مؤمنين شفا و رحمت هستم اگر مرا بخوانند! شفا؟رحمت؟ مي‌گفت: راهي كه من نشانتان مي دهم رَد خور ندارد! شماها در اين گردنه‌هاي دنيا راه را گم مي‌كنيد، راهنما نمي‌خواهيد؟مي‌گفت: آمده‌ام حقيقتِ ناب را يادتان بياورم، شماها خيلي فراموش‌كاريد. و من هر چه فكر مي‌كردم چيزي يادم نمي‌آمد! مي‌گفت: من فرقان هستم، مي‌توانم حق و ناحق را نشانتان بدهم. مي‌گفت: نصيحت‌هاي من را گوش كنيد. و من سركش بودم و از همان اوّلش هم از نصيحت و موعظه و اين طور حرفها بدم مي‌آمد. مي‌گفت: هر قدر دوست داري، هرقدر مي‌تواني از من بخوان! و من لج كرده باشم انگار، همان قدر كه مي‌توانستم هم نمي‌خواندم! مي‌گفت: چرا به نوشته‌هاي من فكر نمي‌كنيد؟ مگر روي درِ دلهاي‌تان قفل خورده است؟ و من قفل درِ دلم را نگاه مي‌كردم و وحشت مي‌كردم

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 10:3 توسط عرشيان |


کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدايش نه گُلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می‌نشست. صدايش اعتراضی بود که در گوش زمين می‌پيچيد. کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. از کائنات گله داشت. فکر می‌کرد در دایره قسمت نازيبايی‌ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی‌شود. کلاغ غمگينانه گفت: کاش خداوند این لکه سياه را از هستی می‌زدود و بالهايش را می‌بست تا ديگر آواز نخواند. خدا گفت: صدايت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نيست. فرشته ها با صدای تو به وجد می‌آيند. سياه کوچکم! بخوان! فرشته‌ها منتظر هستند. و کلاغ هيچ نگفت. خدا گفت: سياه چونان مرکب که زيبايی را از آن می‌نويسند و تو اين چنين زيبايی‌ات را بنويس و اگر نباشی جهان من چيزی کم دارد. خودت را از آسمانم دريغ نکن. و کلاغ باز خاموش بود. خدا گفت: بخوان! برای من بخوان. اين منم که دوستت دارم. سياهی‌ات را و خواندنت را. و کلاغ خواند. اين بار اما عاشقانه‌ترين آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388 17:34 توسط عرشيان |


بنویس و هراس مدار از آنکه غلط می افتد، بنویس و پاک کن همچون خدا که هزاران سال است می نویسد و پاک می کند و ما هنوز مانده ایم در انتظار پاک شدن...

 

می‌دانم‌ هیچ‌ صندوقچه‌ای‌ نیست‌ كه‌ بتوانم‌ رازهایم‌ را در‌ آن‌ بگذارم‌ و درش‌ را قفل‌ كنم؛ چون‌ تو همه‌ قفل‌ها را باز می‌كنی. می‌دانم‌ هیچ‌ جایی‌ نیست‌ كه‌ بتوانم‌ دفتر خاطراتم‌ را آنجا پنهان‌ كنم؛ چون‌ تو تك‌تك‌ كلمه‌های‌ دفتر خاطراتم‌ را می‌دانی. حتی‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم و تمام‌ پرده‌ها را بكشم، تو مرا باز هم‌ می‌بینی‌ و می‌دانی كه‌ نشسته‌ام‌ یا خوابیده‌ و می‌دانی‌ كدام‌ فكر روی‌ كدام‌ سلول‌ ذهن‌ من‌ راه‌ می‌رود. تو هر شب‌ خواب‌های‌ مرا تماشا می‌كنی، آرزوهایم‌ را می‌شمری‌ و خیال‌هایم‌ را اندازه‌ می‌گیری. تو می‌دانی‌ امروز چند بار اشتباه‌ كرده‌ام‌ و چند بار شیطان‌ از نزدیكی‌های‌ قلبم‌ گذشته‌ است. تو سرنوشت‌ تمام‌ برگ‌ها را می‌دانی‌ و مسیر حركت‌ تمام‌ بادها را. و خبر داری‌ كه‌ هر كدام‌ از قاصدك‌ها چه‌ خبری‌ را با خود به‌ كجا خواهند برد. تو می‌دانی، تو بسیار می‌دانی...خدایا می‌خواستم‌ برایت‌ نامه‌ای‌ بنویسم. اما یادم‌ آمد كه‌ تو نامه‌ام‌ را پیش‌ از آن‌ كه‌ نوشته‌ باشم، خوانده‌ای... پس‌ منتظر می‌مانم‌ تا جوابم‌ را فرشته‌ای‌ برایم‌ بیاورد.

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388 16:33 توسط عرشيان |


كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت. مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت کوچک کنار راه‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ كه‌ باید. مسافر رفت‌ و بعد از هزار سال بازگشت. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. زیر سایه‌ درختی هزار ساله‌ نشست‌. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند! شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست. و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت. چشم‌های‌ مسافر از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی! درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 15:9 توسط عرشيان |


+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388 10:16 توسط عرشيان |


 

مهربانا! مقیم خانه ات می شویم و همه چیز را رها می کنیم تا چند روزی تمام لحظه هایمان رنگ و بوی تو را بگیرد.

خدايا! سفره بنده‌نوازی‌ات را گشوده‌ای و فرصتی عطا كرده‌ای تا ميهمانت شويم و بخشايش تو ذرات وجودمان را سيراب كند. پروردگار مهربان و بخشنده! از تو می‌خواهم قدرتی به ما عطا كنی تا سفره دلهايمان را آن‌گونه كه سزاوار بزرگی توست آماده اين بخشش و بزرگواری سازيم...

                                                  يا ارحم الراحمين

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 14:25 توسط عرشيان |


X

اللهم عجل لولیک الفرج
با یاد و نام قاصدکهای سوخته و پر پر شده کربلا


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

دنبال خدایی ؟ بیا تو
به شلمچه خوش آمدید
سیر عرفان عینی در شناخت ولایت امام عصر
آموزش خلبانی و همه در مورد پرواز
رازو رمز
درک کامل از دین {مكاشفات}
دکتر حسن محبتی
گلچین اذکار نافعه
وخدا مهربان است
معجزه قرآن و ادعیه
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

دی 1388

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


آرشیو موضوعی

مطالب مذهبی-يه موقعي اجتماعي يه ذره هم سياسي

نویسندگان

عرشيان
عرشيان
عرشيان


پیوندها

عرشیان یاس سوخته
گروه مشاورين املاك ايران زمين
شهر من مرزن آباد
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS