|
نجار پیری پس از سالها کار کردن تصمیم به بازنشستگی و استراحت نمود.او این
موضوع را با صاحب کار خود در میان گذاشت.صاحب کارش در ابتدا با تصمیم
پیرمرد مخالفت نمود اما زمانی که متوجه شد نمی تواند وی را منصرف
کند،پیشنهاد ساخت خانه ای را به عنوان آخرین کارش به او داد.پیرمرد با
اکراه آن را پذیرفت و مشغول ساختن شد. در ساخت این خانه از بدترین مصالح
استفاده نمود . همچنین ساخت آن را در کمترین زمان ممکن به پایان رساند و
نزد صاحب کارش رفت تا اتمام کار را به اطلاعش برساند. زمان تحویل کلید
خانه،صاحب کار، او را غافلگیر کرد و گفت: این خانه هدیه ای است از طرف من
به تو به خاطر سالهای همکاری! نجار، یکه ای خورد و بسیار از کرده ی خود
پشیمان شد. + نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388 11:4 توسط عرشيان |
از داغ غمت هر که دلش سوختنی نیست از شمع رخت محفلش افروختنی نیست در طوف حریمش ز فنا جامه ی احرام کردیم که این جامه به تن دوختنی نیست گویند که در خانه ی دل هست چراغی افروخته کاندر حرم افروختنی نیست یکدانه اشک است روان بر رخ زرین سیم و زر ما شکر که اندوختنی نیست + نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 21:0 توسط عرشيان |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 15:55 توسط عرشيان |
دخترک طبق معمول هر روز،جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش
های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد و سپس به بسته های چسب زخمی که در دست داشت
خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد:"اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم".دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:"یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت صد نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت:"نه... خدا نکنه...اصلا کفش نمی خوام." + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 20:39 توسط عرشيان |
در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي
خواهي با من گفت و گو کني؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من
بي نهايت است. در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ... اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده.
ادامه مطلب + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 8:36 توسط عرشيان |
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 15:29 توسط عرشيان |
کی شود در ندبه های جمعه پیدایت کنم + نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 9:49 توسط عرشيان |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 15:35 توسط عرشيان |
در عصر مرجعیت
آیة الله العظمى بروجردى، چند نفر از آشنایان و بستگان
معظم له براى درمان بیمارى چشم یك بانوى علویه از
خانواده خود به قم آمده بودند تا پس از زیارت مرقد
مطهر حضرت معصومه(س) و دیدار آیة الله بروجردى براى
مداواى چشم آن علویه به تهران بروند . آنها پس از
دیدار با معظم له به حرم مطهر مشرف مى شوند. یكى از
اساتید مورد اطمینان مى گفت: در همان روز ( پس از درس)
همراه حضرت آیة الله العظمى بروجردى به منزلش مى رفتیم
، در مسیر راه چند نفر از اهالى بروجرد به حضور آیة
الله بروجردى آمدند، آیة الله بروجردى از آنها پرسید:
«پس چرا براى
درمان چشم بانو علویه به تهران نرفتید؟!» آنها با
خوشحالى جواب دادند آن علویه در حرم حضرت معصومه(س)
متوسل شد و به بركت آن حضرت، چشمانش شفا یافت! آیة
الله بروجردى بى آن كه تردید كند، با شنیدن این كرامت،
از رفتن به منزل منصرف شده و همان دم براى تشرف به حرم
حضرت معصومه(س) روانه شد و با نهایت تواضع به زیارت و
شكرگزارى پرداخت. به این ترتیب آن بانوى علویه شفا
یافت و دیگر براى معالجه به تهران نرفت. نكته قابل توجه
این كه، مرجع بزرگ آیة الله العظمى بروجردى به صحت این
گونه كرامت ها اطمینان داشت، از این رو بى درنگ و
خاضعانه از خداى بزرگ و سپس از حضرت معصومه تشكر مى
كرد. ایشان فرمودند:
آقا حسن احتشام (فرزند مرحوم سید جعفر احتشام كه هر دو
ازمنبرى هاى قم بودند) نقل مى كردند از آشیخ ابراهیم
صاحب الزمانى تبریزى (كه مرد با اخلاصى بود) كه من شبى
در خواب دیدم به حرم مشرف شدم. خواستم وارد شوم، گفتند
حرم قـُرق است براى این كه فاطمه زهرا(س) و حضرت
معصومه(س) در بالای ضریح خلوت كرده اند و كسى را راه
نمى دهند. من گفتم: مادرم سیده است، من محرم هستم. به
من اجازه دادند، وارد شدم دیدم كه این دو نشسته اند و
در بالاى ضریح با هم صحبت مى كنند. از جمله صحبت ها
این بود كه حضرت معصومه به حضرت زهرا(س) عرض كرد: حاج
سید جعفر احتشام براى من مدحى گفته است و ظاهراً آن
مدح را براى حضرت مى خواند. شیخ ابراهیم
این خواب را در جلسه دوره اى اهل منبر كه حاج سید جعفر
احتشام هم در آن حضور داشت نقل مى كند. حاج احتشام به
شیخ ابراهیم مى گوید: از آن شعرها چیزى یادت هست؟ گفت: بله در
آخر آن شعر داشت ( دختر موسى بن جعفر). حاج سید جعفر
احتشام از وعاظ مخلصى بود كه موقع روضه خواندن خودش هم
گریه مى كرد. + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 11:9 توسط عرشيان |
در سال نو كه طبيعت حياتي دوباره گرفته خوبه كه ما هم تجديد حياتي داشته باشم خواهشي دارم و اون هم اينه كه روي يك تيكه كاغذ صفات دوست داشتني كه مايليم اونطوري باشيم رو بنويسيم مثلا من دوست دارم ظاهرم آراسته ، خوش اخلاق و درکارم موفق و... باشم بعد از اين نوشتن خوبه كه يك مروري كلي بكنيم كه در سالي كه گذشت چه قدر ما اينجوري بوديم و چه قدر به اين هدف نزديك موارد ايراد مشخص مي شه مي تونيم يك نسخه اي براي خودمون بپيچيم! بعد اگه هر روز يادمون باشه كه كي هستيم و چه كاره ديگه عاليه! براي اين كه هر روز يادمون باشه هركس به روش خودش رفتار كنه مثلا میتونیم بگذاریم تو يادآور موبايل هر روز صبح اول وقت يادمون بياره و يك تلنگري باشه؛ اين كار گرچه كوچيك هم باشه اما چون كمك مي كنه اونطوري باشيم كه مي خوايم ارزشمنده... با حديثي از حضرت علي(ع) سخنم را به پايان مي برم: "كار كمي كه بر آن مداومت داشته باشي اميد بخش تر از كار زيادي است كه از آن خسته و ملول شوي" + نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 14:34 توسط عرشيان |
بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار روز فراق را که نهد در شمار عمر ؟ پس کی از روز وصال تو خبر میآید؟ کی شب هجر تو ای دوست به سر میآید؟ ر مسافر به دیار و وطنش باز آمد کی نگار من غمگین ز سفر میآید؟ آنی از ساحت دل یاد تو بیرون نرود دائما صورت ماهت به نظر میآید نغمه مرغ سحر میدهد از صبح خبر کی پسِ شام فراق تو سحر میآید؟ سدّ لطف تو حفاظت کند از ما ای دوست هر زمان جانب ما سیل خطر میآید پس کی ای دوست پس از این همه خوناب جگر نخل امید من آخر به ثمر میآید؟ ذوالفقار علوی چون که بگیرد در دست پی آزادی انواع بشر میآید «ملتجی» منتقم آل محمد، مهدی پی نابودی هر فتنه و شر میآید + نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388 15:41 توسط عرشيان |
مناسب دیدم که چند حدیث و روایت را در این تاپیک بگنجانم امید است که مورد طبع واقع گردد. + نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388 12:0 توسط عرشيان |
|
| ||||||